۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

مین

پایم را گذاشتم روی زمین. مثل همیشه. مثل هر آدمی که دارد راه می رود، بی آنکه بداند دارد راه می رود. بداند که همزمان که دارد راه می رود نفس هم می کشد. قلب اش هم می زند. دست اش را هم همزمان با قدم هایش تاب می دهد.
داشتم راه می رفتم و به هیچ کدام از اینها فکر نمی کردم. مثل همه آدم ها. داشتم به این فکر می کردم که مدت هاست بیکارم. به این هم فکر می کردم که چقدر دلم برای لذت های ساده تنگ شده. با دیدن یک درخت در دشت خالی یادم آمد که آن صحنه را خواب دیده بودم و برای هزارمین بار به خودم گفتم من همه زندگی ام را در خواب دیده ام. داشتم راه می رفتم ... که ... تق!
این صدا را می شناختم. نشنیده بودم اش اما خوب می شناختم. مثل صدای جوشیدن کتری، مثل تقه ی فندک، صدای کندن لباس، چکه شیر آب، به آشنایی همه این صداها بود. صدا را شنیدم و همان جا یخ زدم. سرم سنگین شد. هجوم خون توی سرم بودم. گونه هایم به گز گز افتادند و بی حس شدند.
چند روز بود توی این روستا می چرخیدم. آمده بودم از "مین" ها بدانم. از آدم هایی که روی مین ها زندگی می کنند. مین هایی که راه افتاده اند و خودشان را رسانده اند زیر پاهایشان. این صدا را بارها شنیده بودم: یه صدایی می ده اینجوری: تق. پاتو که برداری می ترکه. همه شان این صدا را عین همین تقی که چند ثانیه پیش شنیدم، با دهانشان درآورند.
قلبم همچنان داشت همه ی خون را می فرستاد بالا توی سرم. مغزم تند تند داشت کار می کرد. لابد از زیادی خون و اکسیژنی بود که بهش می رسید. هر ثانیه هزار تصویر می دیدم. بی ربط و باربط. آدم های فراموش شده. آدم های یک بار دیده. آدم های آشنا. رویاهای بر باد رفته. صداها. بوها. غذاها.
یک لنگه ی پایم که روی مین بود سنگین شده بود. انگار مال من نبود. دلم می خواست قطع اش کنم و همانجا بذارم بماند و خودم بروم رد کارم. دلم لک زد برای خانه. برای شهر. برای خریدهای روزمره از بقال روبه رو. پای خائن سنگین و قطور آنجا مانده بود و منتظر فرمان مغز. فرمان مرگ.
موبایل را از جیبم در می آورم. می خواهم زنگ بزنم برای شنیدن آخرین صداها. فکر می کنم به چه کسانی زنگ بزنم. به کدام هایشان بگویم که چند دقیقه بعد پودر می شوم. به چند نفر بگویم می روم سفر و به چند نفرشان بگویم که دلم برایت تنگ شده بود و برای همین زنگ زدم. لیست را نگاه می کنم. دلم نمی آید. شاید بعد عذاب وجدان بگیرند. شاید گریه ام بگیرد و همه چیز را خراب کنم. از آن لیست بلند که با دیدن هر کدام قیافه صاحب شان را می بینم و همه خاطراتی که از آنها دارم از سرم می گذرد، فقط به مادرم زنگ می زنم. مادرم خوشحال است و من گریه می کنم. هی می گویم الو الو آنتن نداری. بهترین بهانه و قطع می کنم. چند ساعت بعد غمگین ترین زن جهان خواهد شد. می دانم.
زنگ می زنم به اورژانس. آمبولانس می خواهم. آدرسم در یک دشت بزرگ است. جایی که یک درخت تنها را می شود دید. از این فاصله 5سانتی متر است. آدرس را نمی فهمد. می گویم یک نفر رفته رو مین. می پرسد ترکید؟ آدم را می گوید یا مین را؟ می گویم هنوز نترکیده ام. قطع می کند.
پرت کردن گوشی در این شرایط کار عقل نیست. می دانم اما پرتش می کنم. نمی خواهم بیشتر از این تلاش کنم. دارم به لحظه هایی فکر می کنم که چند ثانیه بعد اتفاق می افتد. به این فکر می کنم که چطوری بعضی ها فقط یک پای خائن شان قطع شده و بعضی ها پودر شده اند. محاسبه می کنم که چطور بپرم که فقط پایم قطع شود. چقدر از قطع عضو می ترسیدم و حالا چطور آرزویش را داشتم. ریاضی چه درس خوبی بود و من چقدر کند ذهن بودم در آن.
پای خائن سنگین تر شده. کمرم درد گرفته. صدای دور گله گوسفند می آید. بوی پشم گوسفندها را می شنوم. نمی بینم شان. حواسم خیلی بهتر از آن کار می کند که شایسته مرگ باشد. صدای باد را در شاخه های آن درخت دور می شنوم. یاد باغ پدربزرگ می افتم. سکوت بی انتهای باغ و بادی که لای برگ تبریزی ها می پیچید. دراز می کشیدم زیرشان. برگ هایشان برق می زدند و صدا عین صدای رودخانه بود. صداها را از رویاهایم می شنیدم، یا از درختی که 5 سانت می دیدم اش؟
من مرگ را زیر پایم داشتم و داشتم به زندگی جاری پشت سرم فکر می کردم. به زنانی که دارند شیر می دوشند. به زنانی که داشتند نان می پختند. به زنی که در گوشه طویله داشت با شوهرش عشقبازی می کرد و من هر دو شان را پاییده بودم از دور. به مردی که توی راه دیدم اش و دلم خواست بهش بگویم چشم هایش مرا یاد پسری انداخت که می گفتم چشم هایت مثل خورشید است. پسری که تنها یادگار من برایشان نوار شعرهای نرودا شد و دوست اش داشتم. یاد دختری افتادم که توی صورتم نگاه کرد و من به سینه هایش. پسربچه ی کچل که آن طور دستش را روی سرش می کشید که یعنی خجالت می کشد و می خواست از شهر برایش بگویم که ماشین و خیابان دارد و او وقتی مریض بود با پدرش رفته بود.
زندگی پشت سرم بود و دلم می خواست آنها الان به من فکر کنند. به من با پایی روی مین. آیا آنها صدای ترکیدن من را می شنوند؟ ساعت هاست اینجا مانده ام و هیچ کس را ندیده ام. آنها به صدا خواهند آمد یا فردا با تکه ای از لباسم که باد به ده می برد خواهند فهمید که من ترکیده ام؟
پایم را بر می دارم. اراده می کنم که بر دارم. اما بر نمی دارم. نمی شود. هنوز مغزم دارد فکر می کند. به چیزهایی که ربطی به حالا ندارد. به گل هایی که روزی خشک می کردم و می چیدم روی یخچال. به عشقی که چه ساده بود و بلند. به فیلمی که قرار بود امانت دهم. به کفش های بنفش پاشنه بلندی که یک بار هم نپوشیدمشان. اراده ی من کاره ای نیست. مغزم کار دارد.
حالا یادم آمد باید به چه کسی زنگ می زدم. دیر شده. شب شده. همه آدم های ده با فانوس پشت سر من ایستاده اند. گردنم را می چرخانم. چشم هایشان پر شده. از سئوال، از خداحافظی، از عذرخواهی، از خدا رحمت ات کند. هیچ کس حرف نمی زند. به احترام جنازه علی الحساب زنده ام سکوت کرده اند. لبخند می زنم که یعنی مهم نیست. که یعنی به هر حال آدم ها می میرند. یک قدم می آیند جلو. حسی از بوسیدن دارند. مثل ردیف سربازها. یک قدم دیگر می آیند و تق. تق. تق. زیر پای همه شان تق آشنا در می رود.

۱۰ نظر:

برای نازلی گفت...

از قرار معلوم هنوز زنده ای! حالا با پایی یا بی پا؟ شایدم ههمون جا روی مین با لب تابت وایسادی و داری می نویسی! و هنوز مرددی پات رو برداری یا نه!... شاید اگه یهو جغت پا بپری بیرون اتفاقی نیفته ! البته بهتره امتحانش نکنی! بذار یکی عاقل تر از من بهت بگه چیکار کنی!

سحر گفت...

تصورش را هم نمی كردم تركيدن يك مين زير پای يك انسان يا شايد تركيدن يك انسان روی مين تصويری به اين زيبايی داشته باشد ، كاش آن رديف سربازها يك قدم جلوتر بيايد ، كاش يادمان نرود روزه زندگی منتظر صدای توپ است .

مرتضی اصلاحچی گفت...

این مطلب چه واقعی باشه چه یه داستان خیالی دهنم سرویس شد تاتمامش کردم. فوق العاده بود.
حالا واقعی یا خیالی؟

sahar گفت...

سال نـو مبــارك . با بهترين آرزوها ...

ghgharibeh@yahoo.com گفت...

سلام

سال نو مبارك

ناشناس گفت...

فرهیخته ی عزیز خانم الناز انصاری
برای کمک به ارزیابی نظر مخاطب شعر امروز ایران از شما که صلاحیت اظهار نظر دارید
دعوت میشود در این نظر سنجی شرکت کنید.
با احترام و سپاس

آرش اقبالی گفت...

از وقتي اين نوشته رو خوندم توي يكي از پاهام احساس سنگيني ميكنم!
موفق باشي

نسرین احمدی گفت...

داستان خوبی بود.اما اگر به نظرم آمد همه چیز را بیش از اندازه گفته اید یا شاید با کلمات مناسبی نگفته اید.یک چیزی بود که نگذاشت لذت بیشتری از داستانتان ببرم .با این همه از تصویرهای یی که در ذهنتان بود واینهمه آشنا، خوشم آمد.

نسرین احمدی گفت...

داستان خوبی بود.اما اگر به نظرم آمد همه چیز را بیش از اندازه گفته اید یا شاید با کلمات مناسبی نگفته اید.یک چیزی بود که نگذاشت لذت بیشتری از داستانتان ببرم .با این همه از تصویرهای یی که در ذهنتان بود واینهمه آشنا، خوشم آمد.

نسرین احمدی گفت...

سلام خانم انصاری.
با عرض معذرت اگر ممکنه دوتا نظری را که که پشت سر هم برایتان نوشتم را پاک کنید تا این بار بدون غلط برایتان بنویسم.مثلن اشتباهم را در نظر دوم اصلاح کرده بودم....باز هم معذرت